سلام و خداحافظ
از آن جهت خداحافظی می کنم که عازم سفر هستم ؛ سفری به دوردست زمين و زمان . من مسافر سرزمين وحی هستم . مي روم تا نه هفت بار که هفتاد بار و بلکه بيشتر خانه ای را طواف کنم که می گويند خانه خداست . براستی کجای جهان خانه ي خدا نيست؟
می خواهم بروم اما نمي دانم نماز خواندن رو به قبله اي که در مقابل توست چه حالی دارد ؟ نمی دانم وقتی دور آن خانه می چرخم همه ی جهان ثابت است و من چرخان يا من ایستاده ام و جهان در چرخش است ؟ براستی وقتی که من بين صفا و مروه سعی مي کنم اسماعيل همچنان تشنه است ؟
مي روم اما نمی دانم شيطان از مقابل سنگهای من مي گريزد يا به من پوزخند می زند که فلانی تو هم ... ؟!
فی الحال غزلی تقديم می کنم و البته نمی دانم اين شيطان نهفته در اين غزل منم يا شيطان رجيم ؟!
رجيم
پر از شب است خانه ام ، چه ظلمتی است در دلم
گره زده است مادرم به زلف کینه کاکلم
به جلوۀ فرشتگان بزک نموده ام ، ولی
هزار گربۀ جَلَب نشسته است در دلم
نشسته ام به کشتنِ امامِ آخرالزمان
خمیر شمر و بولهب تنیده است با گلم
سوار اسب سرکش لگام خوار حیرتم
خدا نی ام چرا که من به لااله قائلم
هبل کجا و لات کو ؟ بت بزرگ ، هان ! منم
هزار قوم بی خبر ، به سجده در مقابلم
به این رجیم بی صلاة زنید سنگ و حج کنید
بهشت مال حاجیان ، من و صراط باطلم
