مردِ ناگهان ، مرگِ ناگهان
قيصر را مي گويم ؛ با ناگهان پيوند خورده بود زندگي اش و اينك مرگش . اين سالها بسيار دلمان براي قيصر لرزيد ، از آن سانحه ي لعنتي تا آن بيماري بي پير كه بالاخره پيرش را در آورد . راستي براي شعرش و شاعرانگي اش بود كه دل نگرانش بوديم يا در وجود او چيز ديگري بود كه همه را مجذوب خودش ميكرد؟ قيصر انسان بود و سپس شاعر . آري قيصر انسان بود . بزرگ و با منش . ساده و آزاده. لر بود و بي منت. بزرگ بود و فروتن. قيصر انسان شاعر بود . و شعرش همچون خودش بود ؛ رودي زلال كه از چشمه اي مي جوشيد ، نوري تابنده از يك شمع . شعر قيصر رك بود و بي پيرايه . درست مانند كبوتري كه بنشيند و به چشمهايت زل بزند روبروي تو مي نشست و هي مي ترسيدي كه نكند بپرد و ازدستت برود.
قيصر رفت اما ردي به روشني غزلهاش بجا گذاشت . و غزل قيصر بي تعارف سرآمد غزل معاصرانش بود.
