تبليغاتX
موج

موج

                                           

جوانی، بی پولی، غربت و ...از وجوه مشترک دورۀ سربازی برای همه است. اگرچه بسیار سالها از روزگار سربازی من در همین تهران می گذرد، اما دفترچه های قدیمی ام پر از یادگارهایی از این دوران است؛ شعرهایی برای همقطارانم که دیگر حتی نام آنها را بخاطر نمی آورم.

 

 

ترانه هایی برای سربازان عاشق

 

 

می خواستم دلم را بردارم و بروم

نگذاشت ؛

با دو سرباز در پاهایش

و امپراتوری

در دلش

 

می خواستم دلم را بگذارم و بروم

نگذاشت .

سربازها

امپراتور را کشتند .

 

خورشید زبان بسته

هنوز

هی صبح می آید و

       غروب می رود

و این کوچه ها

هرگز به جایی نمی رسند.

این روزها

جهان

کودکی است

که با ترانه های یک سرباز

بزرگ می شود.

 

و سربازان عاشق بودند

با ترانه هایی بر لب

و ترانه های دیگری

                 در دل

و سربازان

همه ترانه های قدیمی می خواندند

ترانه هایی بر لب

و ترانه های دیگری

                 در دل

 

ـ سرودی بخوان

سرباز جنگ های نیامده

تا دشمن پابرهنه بگریزد !

 

ـ نه !

شاید سرباز سنگر مقابل هم

عاشق فرشته ای آبی پوش باشد !

 

و سربازان عاشق بودند

با ترانه هایی بر لب

و ترانه های دیگری

                 در دل

 

همینکه می خواهم از تو بگویم

سربازی

در مقابلم سبز می شود

با دنیایی که پیش رو دارد

و دنیایی که

پشت سر گذاشته است.

 

حالا چگونه از تو بگویم

با این همه سرباز

ـ سربازهای سرخ

ـ سربازهای سبز

ـ سربازهای سپید

ـ سربازهای خاکی

 

 

حالا چگونه از تو بگویم

     نمی دانم!

 

و این لباس های خاکی

با عطری که فراموش نمی کنیم

و این لباس های خاکی

با نامی که فراموش نمی کنیم

و این لباس های خاکی

با رنگی که فراموش نمی کنیم

و این لباس های خاکی

با انسانی که

فراموش نمی کنیم.

 

آری سرگروهبان

لباسهای خاکی

لباسهای یک انسان است!

 

همینکه صدایت زدم

بگو :

ـ من!!!

 

همینکه صدایت زدم

دو کبوتر به هوا بفرست

و پلک هایت را ببند

تا به لانه برنگردند

می خواهم

لباسهای خاکی ام را معطر کنم

 

همینکه صدایت زدم

بگو :

ـ من!

باشد!؟

 

ـ مستقیم !

 

و این مستقیم

هنوز هم ادامه دارد

تا دور زدن ممنوع

تا محل عبو عابر پیاده

 

: شما وظیفه هستید؟

ـ بله من سرباز هستم.

 

و او

از پسر سربازش می گوید

در سرزمینی دوردست

 

ـ آقا ممنون

من قبل از چراغ پیاده می شوم !

 

پیاده که می شوم

باقی پول مرا می دهد

دور که می شود

می بینم

تمام پول مرا بر گردانده است ...

 

و من همیشه قبل از چراغ

به پایان می رسم.

 

                       

      علی زیودار   _  

                                           

                                            برای پدرم

                                            که در 17 آذر 84  به سفر رفت

 

            بوی نمک

 

این بوی نمک است که می آید !

تن فرشته بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

دل پاسبان بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

عصر پنجشنبه بوی نمک می دهد

و آفتاب بوی نمک می دهد

باران که می بارد

پرنده

بوی نمک می دهد

و کوچه بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

و نام پدرم

بوی نمک می دهد.

 

 

      علی زیودار   _