قیام امام حسین یک حرکت در عرض تاریخ نیست ، یک انقلاب در طولِ زمان است که تا جهانی سازی مهدوی تداوم خواهد داشت. راز این ماندگاری در تعیین معیارهاست. قیام عاشورا مرز میان انسان ها و انسان نماها ، خدایی ها و شیطانی ها ، سبزها و سرخ ها و ... را مشخص کرده است. آنچه در ادامه می آید نگاه من است به این حرکت که در چهارده روایت تنظیم شده است. آنچه را که نوشته ام شاید بتوان نوع تازه ای از مقتل نویسی دانست که مبتنی بر اسناد و روایات معتبر تاریخی است . آرزو می کنم حالی که من در زمان نوشتن این روایات داشته ام نصیب شما در زمان خواندنشان بشود. از اینکه قدری طولانی شده پیشاپیش عذرخواهی می کنم.
در چهارده روایت
روایت اول : مدینه، آغاز راه
رسول هاشمي به زعم عرب جاهلي آمده بود تا با شكستن بتها و به زير كشاندن لات و هبل و عزي، تخت و تاجي بر هم زند و سلطنت پيشه سازد.
اعراب جاهلي، رسولِ هاشمي را سلطاني ميدانستند كه سفرهاي خواهد گشود و آنها نيز برآن سفرة گسترده شكمبههاي خود را سيراب كرده و از ثمرات سلطنتِ او بهرهمند خواهند شد. از اين روي، گرايش آنها به آيين محمدی نه از سر ايمانِ واقعي كه براي كسب قدرت و بهرهمندي از امتيازهاي حكومت بود.
آنها اگرچه بتهاي سنگي را رها كرده بودند اما همچنان بندة بتهايي بودند كه در بتخانة وجودشان پابرجا بود؛ بتهايي همچون قدرت، ثروت و شهوت !
اين قوم بتپرست، در زمانة پس از رسول خدا نيز، خلافت را فرصتي براي تحقق نيّات و آمال خود برميشمردند؛ نيّاتي كه در زمانة رسول الله برآورده نشده بود. پس با طراري و دسيسه پس از بركنار كردن علي مرتضی، معاويه، مرموزترين و سفاكترين دشمن آل محمد را بر كرسي خلافتِ رسول الله نشاندند، و اين سرآغاز مظلوميت علي و فرزندانِ علي بود.
معاويه امّا به خلافت خويش بسنده نكرده و با وليعهد معرفي كردنِ فرزندِ شبهه ناك خود- يزيد- خلافت را در خاندانِ ملعونة خويش موروثي كرد و با اين بدعت، شجرة طيبة اهل بيت را به حاشية حكومت اسلامي رانده تا بدونِ مزاحمت به همان اعمالي بپردازند كه پيش از بعثت مشغول آن بودند و اين بار امّا در لباسِ اسلام، و اين، ستم بزرگِ معاويه و فرزندانش در حقِ دين خدا بود.
در سال 60 هجري با مرگ دشمنِ ديرپاي آلِ مرتضي- معاويه- وليعهدش يزيد اين بوزينه باز شرابخوار خود را خليفة مسلمانان معرفي كرد و همه را به بيعت با خود فراخواند، او امّا نيك ميدانست كه فرزند علي مرتضي اهلِ بيعت با فرزند معاويه نيست، پس وليد حاكم مدينه را مأمور كرد پيش از آنكه خبرِ مرگ معاويه به مدينه برسد از حسين بن علي به نام يزيد بيعت بگيرد و در غير اينصورت سرِ مبارك او را برايش به شام بفرستد.
... و فرزند علي اهل بيعت با شرابخواري فاسد و حرامزادهاي بوزينه باز همچون يزيد نبود حتي اگر به قيمت جانِ مبارك خود و اهل بيتش باشد، چه او ميدانست كه بيعتش با يزيد يعني خوانده شدنِ فاتحة اسلام، و اين همان كلامي بود كه امام حسين (ع) در كوچههاي مدينه به مروان گفت: « بر اسلام سلام باد هنگامي كه امت، به خليفهاي همچون يزيد مبتلا شوند. »
...
و حالا چه ميگذرد بر حسين؟ چه واگويه ميكند با خود در كوچههاي مدينه:
- اينك اي پسر علي! پرچم، در دستانِ توست، آن را بايد در تشنهترين وادي، رازناكترين سرزمين و سرخترين خاك به اهتزاز درآوري!
- اينك اي پسر علي! انقلابِ 60 سالة جدت رسول الله را ميخواهند به تاراج برند، گاه نشستن نيست. آري، اينك اي پسر علي! اين تو و اين بقيع، اين تو و اين جدت رسولِ خدا، اين تو و اين يك شبِ خلوتِ ديرپا تا صبحي كه با زن و فرزند به راه ميزني.
...
و فرداي آن شبِ رازناك، قافلة حسين در بادية حجاز راه مي سپرد.
- اي زادگاه علي! چشم به راهِ قافلة حسين باش!
روایت دوم : مکه
و حسين بن علي اهلِ سرسپردن اگر باشد، اهل سرسپردن به فرمانِ پروردگار است، سر سپردن به امر او كه جز عزّت و سرافرازي چيزي در پي ندارد.
حسين بن علي، اهل سر سپردن و بيعت با دنبالة سلسلة نفاق و كينه و كفر نيست، پس اي عرفات! رازدار سينة حسين باش كه اينك عاشقانه با خداي خويش سخن ميگويد و پرده از اسراري برميدارد كه هستي تاب تحملشان را ندارد. اي عرفات! اي سرزمين سوزان حجاز! اين واگويههاي حسينِ بن علي، بدنبال سالها سكوت است، و اين تازه آغاز عشقبازي است. اي عرفات! تو آرامش پيش از تو فاني! دعايِ قبل از اجابت! اي عرفات بشنو و لب فروبند! طبعِ تشنه بدين گنج سيراب كن عرفات! آنچه ميشنوي از حنجرهاي واگویه ميشود كه بوسهگاه پيغمبر است. آنچه ميشنوي دعاي عرفة حسين است. بيدارگر جانهاي خفته، رازدار باش عرفات!
ـ آري پسرِ علي! كينه توزان قصد جانِ مباركِ تو كردهاند. ميخواهند يا عزتّت را از تو بستانند يا خونت را بر خاكِ بيت اله الحرام بريزند! آري پسر علي، اسماعيلِ محمد! فردا عيد قربان است...
و حسين قد برافراشت. اسماعيلِ محمد برخاست. حج، نيمهكاره رها كرد تا در قربانگاه خويش- كربلا- عطشان و شيدا، سرمست و حيران، آنگونه طواف كند كه تاريخِ عشقبازي تا هميشه حيرانِ حيرانياش باشد و شيداي شيدايياش... حسين طواف ميكند نه در عرفات كه در كربلا. لبيك ميگويد نه با زبان كه با جان. حج ميگزارد نه در حجاز كه در عراق. احرام ميبندد نه سپيد كه سرخ؛
لاجرم چون آن حريف پاكباز در قمارِ عاشقي شد پاكباز
شد برون با كيسة پرداخته مايه را از جزء و از كل باخته
رقص رقصان از نشاط باختن منبسط از كيسه را پرداختن
رفت تا عيد قربانش را در كربلا جشن بگيرد... رفت تا در آن سرزمين طواف كامل كند. پس اي دشت سرخ نينوا منتظر باش! كه حسين بن علي به طواف تو ميآيد. حسين ميآيد با اهل بيتش، با عباسش، با زينبش، با قاسمش، با علي اكبرش، با علي اصغرش، با حبيب مظاهرش. حسين ميآيد با 72 طواف كننده. اي دشت تشنه منتظر باش كه حجِ حسين آنجا تمام خواهد شد.
اي دشت تشنه، عيد قربانِ تو در راه است!
روایت سوم : مسلم بن عقیل
کوفه و شام در دهههاي نخستينٍ طلیعۀ آيين محمدي، به سرزمينهاي اسلامي ملحق شده و مردمان اين دو شهر اسلام آوردند. امّا اين دو طايفه همواره در رقابتي جاهلانه برتري و غلبة ديگري را تاب نياورده و سعي در به زير كشيدن يكديگر و بالا كشيدن خود داشتند.
با مرگ معاويه در سال 60 هجري كه مركز خلافت خود را در شام قرار داده بود، عراق و بالاخص اهل كوفه فرصت را مناسب ديدند تا اين بار خليفه را از ميان خود برگزينند و مركز خلافت را به عراق انتقال دهند. آنها با اين هدف به دنبال گزينهاي بودند كه با او بيعت كرده و او را خليفة خويش سازند. آنها حسين بن علي را كه با يزيد بيعت نكرده بود گزينهاي مناسب تشخيص دادند تا به وسيلة جايگاه و نام مبارك او به مقاصد خود دست يابند.
لذا به امام كه مدينه را ترك گفته و در مكه به سر ميبرد نامههاي فراوان نوشته و او را به كوفه دعوت كردند تا به آنجا عزيمت كند و رهبري آنها را در دست گيرد. تاريخ تعداد نامههاي ارسال شده از كوفه و دريافت شده به وسيلة امام حسين (ع) را دوازده هزار فقره ذكر كرده است. نامههايي سراسر عرض ارادت و بيعت.
امّا امام حسين (ع) كه درس آموز مكتب علي و فاطمه به خوبي از ذات بيوفاي اهل كوفه با خبر بود و نيك ميدانست كه قول اين مردمان ديري نميپايد و با كوچكترين احساس خطري عهد خود شكسته و قولِ خود را فراموش ميكنند. لذا به آن نامهها وقعي ننهاد تا هنگامي كه ديگر حتي جان او و اهل بيتش در بيت الله الحرام نيز در امان نبود. لذا در پاسخ به دوازده هزار فقره نامة اهلِ كوفه، نامهاي بدين مضمون نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم. واما بعد، هاني و سعيد آخرين فرستادگاني بودند كه نامههاي شما را براي من آوردند. به من نوشتهايد نزد ما بيا كه رهبري نداريم، شايد با آمدن تو به راه راست برويم و حق را به چنگ آوريم. من، برادر و پسر عمويم را كه به او اعتماد كامل دارم نزد شما ميفرستم تا مرا از حالِ شما و آنچه در شهر شما ميگذرد خبر دهد. اگر به من نوشت كه سران و خردمندان شما با آنچه در نامههاتان نوشتهايد همداستاناند، نزد شما خواهم آمد. به جان خودم سوگند ميخورم، امام كسي است كه مطابق قرآن رفتار كند، و عدالت را اجرا نمايد و حق را پاسداري كند و خدا را در همه حال ناظر خود بداند.»
امام، مسلم پسرِ عمّ خود عقيل را مأمور كرد تا به كوفه رود و از صحّتِ اين نامهها و بيعتها، او را خبر دهد. اگرچه امام كاملاً از سرانجام بيعت و عهد اين طايفه و زبوني نفس اين مردم با خبر بود اما به دلايلي كه بعداً در كربلا آشكار گشت به ظاهر به قولٍ آنها اعتماد كرد و پس از نامة مسلم مبني بر اينكه 18 هزار نفر از اهل كوفه با او بيعت كرده و گرد او جمع شدهاند، حجٍ خود را نيمه تمام رها كرد و به قصد كوفه به راه افتاد، اگرچه او خود ميدانست كه مقصدش دشت تشنة كربلاست. چه، پس از ارسال نامة مسلم به امام، بدنبال يك توطئه حساب شده، جماعت 18 هزارنفري از گرد مسلم پراكنده شدند و او تنها و غريب در كوچههاي سهمگين كوفه سرگردان شد و سپس بر او آن رفت كه تاريخ ميداند.
....گو اينكه همه دست به دست هم دادهاند تا همه چيز به كربلا ختم شود.
روایت چهارم : در مسیر کربلا
بيشتاب و سهمگين، قافله، بادية حجاز را طي ميكند و منزل به منزل به سمتِ مقصدي مبهم و گنگ پيش ميرود.
ـ اي آفتابِ داغ! بر اين كاروان بتاب، تند و بي مضايقه بتاب! تو نيزگويي شمشير از رو بستهاي آفتابِ حجاز! نيزههات را محكمتر بر پيكر اين كاروان بكوب!
... بيشتاب و سهمگين، قافله، بادية حجاز را طي ميكند؛ مكه در پشت سر، و آن مقصد مبهم و گنگ- كوفه- در مقابل.
راهبر اين كاروان، فرزند جان و دلِ محمد است؛ حسين. هم او كه حجِ خويش نيمهكاره رها كرده تا بگونهاي ديگر تماماش كند. هم او كه عيدِ قربان بيت الله الحرام را براي حاجيان گذاشته و خود به قربانگاهِ معهود خويش ميرود، همانجا كه مصطفی پيشتر بشارتش داده بود. هم او كه زبان از لبيك اللهم لك لبيك باز داشته تا در سرزميني ديگر فرمان خدا را با جان خويش لبيك گويد... اينك اوست و قافلهاي از زن و فرزند... اينك اوست و قافلهاي كه پشت به قبلة اهل نماز، به مقصدي ميانديشد رازناك، به مقصدي كه محرابِ خونين، نقشِ مُهر اوست.
راهبر اين قافله اوست. اسماعيل محمد، منزل به منزل بادية حجاز را پشت سرميگذارد و به مقصد ميانديشد. به مقصدي رازناك، كه قرآن، يك بار پيش از اين به آنجا رفته است. اينك اوست راهبر اين كاروان و در پيشاپيش خود نيزهاي ميبيند كه بر بلنداي آن قرآني در اهتزاز است، نيزهاي كه بر بلنداي آن آفتابي خونين ميدرخشد؛
ـ سرِ حسين، يا حسين!
جزيرة تازه از قيد بتها رَسته در انتظار حادثهاي بزرگ است، و حادثه همراه و همسفر اين كاروان است. ترس و ترديد بر نومسلمانانِ عرب حكمفرماست. عدهاي بارهاي شتر به دربار شام ميفرستند، گروهي سكوت پيشه ساخته و منتظرند تا چه پيش آيد. و دستهاي به ظاهر خيرخواه آل رسول، كاروان را به بازگشت دعوت ميكنند؛
- « اين امان نامة حاكم مكه است. به مكه بازگرد! »
- « تا در امان بماني به كوههاي يمن برو ! آنجا براي تو امن است. »
- « به كوفه نرو. اهلِ كوفه اگر بر شما نباشند، با شما نيستند! »
- « دلهاي آنها با شماست و شمشيرهايشان با بني اميه! »
- « از تو استقبال نميكنند مگر نوك نيزهها و تيزي شمشيرها...! »
- « مسلم پسر عقيل، رسولِ تو را كشتهاند... تو را نيز به شهادت ميرسانند! »
خبر، سخت سنگين است. امّا، ترديدي در كار پسر رسول خدا نيست؛
«... بر من پوشيده نيست، و ليكن اطاعت امر الهي واجب است و تقديرِ ربّاني، شدني است. »
بيشتاب و سهمگين قافله، بادية حجاز را طي ميكند؛ مكه در پشت سر و آن مقصد رازناك- كوفه- در مقابل.
اي آفتاب داغ، بر اين كاروان بتاب! تند و بيمضايقه بتاب!
روایت پنجم : اینجا کربلاست
قافله، آرام و سهمگين، منزل به منزل بادية حجاز را طي ميكند و به مقصد، به سرزمين معهود نزديك ميشود. جزيره منتظر يك حادثة بزرگ، در بُهت و ترديد نفس ميكشد، و آن حادثه همراه و همسفر اين قافله است كه اينك استوار و محكم به پيش ميرود. راهبر اين قافله فرزند جان و دلِ محمد، درس آموز مكتب علي و فاطمه است؛ حسين. كه اينك حجه الوداعِ خويش را ناتمام رها كرده تا آنجا كه خود ميداند تمامش كند، گو اينكه اين قافله ميخواهد شيطانهاي زنده را تا هميشۀ تاريخ سنگسار نمايد، لبيك اللهم لك لبيكٍ اين قافله بايد به طوافِ كعبه محدود نشود. اين قافله ميخواهد براي هميشه لبيك بگويد، اين قافله ميخواهد بر سرِ نيزه طواف كند. احرام اين قافله سرخ بايد باشد نه سپيد؛
- مال التجاره چه دارد اين قافله؟
: جان !
- به كدام بها ميدهندش كاروانيان؟
: به بهاي حفاظت از دين خدا !
كاروان ميرود و با خود جانهاي قدسي به همراه ميبرد. جانهايِ رَسته از قيد نام و نان و مصلحت، دست از همه چيز شسته؛
رقص رقصان از نشاطِ باختن منبسط از كيسه را پرداختن
شيدا و سرمست به ميدان تير و تركش ميشتابند. به راستي ساقيٍ وحي از كدام باده در كام اين كاروانيان ريخته است كه اينگونه سرمست به سوي قربانگاه خويش به پيش ميتازند؟ و در حاشية راه، كساني كه تماشاگرند دست و پايشان به كدام قيد و بند بسته است؟ نان و نام؟ مال و مصلحت؟ يا زن و فرزند؟
ـ يابن رسول الله خود نميتوانم همراهتان باشم، امّا اسبي تيزتك دارم و شمشيري سخت برّا . شايد در ميدان كارزار به كارتان آيد!
ـ يابن رسول الله زن و فرزندم بييار و ياور ميشوند اگر من در اين ميدان كشته شوم. مرا از همراهي خود عفو فرما !
- « عفو ! برو و دور شو، آنقدر دور كه صداي ياري جويي ما را نشنوي كه اگر بشنوي و به ياري ما نشتابي آتش جهنم در انتظار توست! »
و بدینسان كاروانِ اهل بيت منزل به منزل سبك و سبكتر ميشود و بادية حجاز را پشت سر ميگذارد تا به سرزمين سخت سوزان قدم ميگذارد؛
- اين سرزمين چه نام دارد؟
- اينجا... كربلاست !
- «پروردگار من! به تو پناه ميبرم از محنت و بلا... فروآييد ! اينجا منزل و محل خِيام ماست. اين سرزمين محل ريخته شدن خون ماست...! »
و بدینسان كاروانِ اهل بيت در سرزمين معهود فرود ميآيد... اينجا كربلاست.
روایت ششم : حرّ
كاروانِ كربلا اينك، كربلايي شده است. آنجا بار افكنده وخیمه برپا داشته است. كوفه نزديك است، امّا كوفيان ناپيدايند. مگر نه اينكه اهل كوفه دوازده هزار نامه روانة مكه كردند كه : «يابن رسول الله، ما رهبر و پيشوايي نداريم.به كوفه بيا و ما را كه سرگردانيم راهنما باش! » پس کو اين نويسندگان؟ كجايند دعوتكنندگانِ فرزند رسول خدا؟ كجايند كوفيان؟
ـ من «حُرّبن يزيد رياحي» هستم. من از اين نامهها آگاه نيستم و در شمار نويسندگان نامهها نبودهام. من تنها مأمورم هرجا كه شما را يافتم به ابن زياد در كوفه تسليم كنم...
حُرّ و هزار سربازش خستة راه و تشنة گرماي بيابان بودند. حضرت، خستگي را از چهرههاي آنان دريافت. آشكار بود كه قصد جنگ ندارند. پس دستور داد آنها، اسبها و شترانشان را سيراب سازند. چون هنگامِ ظهر شد، اذان گفتند. امام به نماز ايستاد، كاروانيان به او اقتدا كردند، حُرّ و لشگريانش نيز...
ـ با حسین بن علي نماز ميگزاري و سرباز لشگر مقابلي؟ اين چه حكمت است؟!
كربلا پرسش بيپاسخ حيرانيهاست
اين سؤال آن روز همچون نهالي در وجود حرّ كاشته شد. سؤالي بس ديرهنگام كه پاسخي بزرگ و بهنگام داشت...
كربلا پاسخ بيپرسش شيداييهاست
- اي حرّ از ما چه ميخواهي؟
: من مأمورم و معذور. بايد شما را به ابن زياد در كوفه تسليم نمايم.
: « مادرت به عزايت بنشيند، مرگ از اين انديشه به تو نزديكتر است. »
: اگر از عرب جز تو كسي نام مادرم را اينگونه بر زبان ميآورد من نيز نامِ مادرش را ميبردم، ولي به خدا سوگند! جز اين كه نام مادرت را به احترام ياد كنم راهي ندارم. من دستور جنگ با شما را ندارم و فقط مأمورم كه از شما جدا نگردم تا به كوفه برسيم. اميدوارم كه ميان من و شما حادثة ناگواري رخ ندهد. اي حسين! به خاطرِ خدا جانت را حفظ كن و ازاين جنگ چشم بپوش. زيرا حتماً كشته خواهي شد!
ـ مرا از مرگ ميترساني؟ آيا گمان ميكني با كشتن من، كار شما به سامان ميرسد؟
و بدينسان در اين مناظره ميان حرّ و امام حسين، حجابها از مقابل ديدگانِ حرّ برداشته ميشود، «آنِ» وجودش به جوش ميآيد تا در ديرهنگامِ يك سپيده دمِ نوراني، آنچنان بيدار شود كه هيچ كس بيدار نشده است؛
هان اي پسر رسول خدا
چشمي را كه در چشم تو خيره شده بود فرو افكندهام
بگذار سرخي خونم، زردي رويم را فرو شويد
دست ردّ بر سينهام مزن!
هان اي پسر رسول خدا!
دستم با قبضة شمشير پيوند برادري خوانده تا دستانِ زينب را دربند نبيند
چه شيرين است طعم شمشير در ركاب تو
بگذار نيزه و شمشير مرا از اسب به زير آورند
بگذار شايستۀ نامي باشم كه مادرم بر من نهاده است...
و بدينسان «حرّ» در كربلاي حسيني، آينۀ آزادگي گشت؛
نيست در اين انجمن محرم عشق غيور
ما همه بيغيرتيم آينه در كربلاست
روایت هفتم : حبیب مظاهر
شب، سايه گسترده است بر بيابان و ماهِ شب دهم فانوسي بيش نيست. در خلوتِ بيصداي كاروانيان- كه سخت در خود فرو رفتهاند- اي كلام اباعبدالله سنگيني ميكند:
- « بقاي دين جدم رسولِ خدا در گرو جان ماست، فردا به استقبال شمشيرها ميرويم. هر كه را سرِ ايستادن نيست، به سياهي شب حواله ميكنم. »
نه ! ديگر حد ميانهاي وجود ندارد، بايد برگزيد. يا بايد حسيني بود و به استقبال شمشير رفت و يا بايد در سياهي شب گم شد... و تا شب، به صبح روز عاشورا پيوند بخورد بسياري در سياهي شب گم شدهاند و بسياري اما آسمانها را طي كردهاند... و حالا آفتابِ اين روز از دميدن اكراه دارد. بر تو حَرَجي نيست اي آفتاب، بتاب و اين شب ديرپا را به صبح برسان. اين روز به قدر همة روزهاي تاريخ بزرگ خواهد شد. امروز عاشورا ست.
و بدينسان روز موعود فرا ميرسد. همان روزي كه به همه وعده داده شده است، و به حبيب مظاهر نيز كه پيرغلام اباعبدالله است. امروز حبيب مظاهر به ياد ميثم تمار افتاده است و آن روزِ ميدان كوفه در زمانة حضرت امير:
- « سلام بر مرد خرمافروش كه بر سر درِ خانه دارالرّزق به صليبش ميكشند!
: ... و سلام بر مردي كه موهاي سپيدش به خونِ سرش خضاب خواهد شد و سرش را در كوچههاي كوفه خواهند گرداند. »
سالها بعد ميثم را بر سر در خانه دارالرزق به صليب كشيدند، همانگونه كه حبيب مظاهر به او گفته بود. و امروز، روزِ موهاي سپيد و خون سرخ حبيب است همانگونه كه ميثم تمار وعده كرده بود.
آفتاب عاشورا در ميانة آسمان است. نبرد به اوج خود رسيده، گاه نماز فرا ميرسد. آخرين نمازشان را ياران ميخواهند به امامشان اقتدا كنند. گويا اين صداي علي اكبر است كه اذان ميگويد.
- گاه نماز است. به خاطر خدا مقاتله نكيند تا فرزند رسول خدا نماز بگذارد!
از لشگر مقابل صدايي منحوس پاسخ ميدهد: «نماز شما مقبول نيست! » حبيب، پیرغلام اباعبدالله تاب نميآورد. خروش ميكند بر آن لعین:
- «نماز پسر رسول الله قبول نيست آنگاه نماز شما مقبول است؟!»
پسر مظاهر تيغ از نیام ميكشد و به لشگر مقابل ميتازد.
ببين اخلاص اين پير هنرمند چه خواهد كرد در راهِ خداوند؟
حبیب، چرخ زد و چرخ زد طواف وار و با تيغ تيزش رجم شيطان نمود تا در قربانگاه خويش آرام گرفت. در حاليكه محاسن سفيدش با خون سرخش خضاب شده بود. انا لله و انا اليه راجعون.
ادامه مطلب
