تبليغاتX
موج

موج

 

 

قیام امام حسین یک حرکت در عرض تاریخ نیست ، یک انقلاب در طولِ زمان است که تا جهانی سازی مهدوی تداوم خواهد داشت. راز این ماندگاری در تعیین معیارهاست. قیام عاشورا مرز میان انسان ها و انسان نماها ، خدایی ها و شیطانی ها ، سبزها و سرخ ها و ... را مشخص کرده است. آنچه در ادامه می آید نگاه من است به این حرکت که در چهارده روایت تنظیم شده است. آنچه را که نوشته ام شاید بتوان نوع تازه ای از مقتل نویسی دانست که مبتنی بر اسناد و روایات معتبر تاریخی است . آرزو می کنم حالی که من در زمان نوشتن این روایات داشته ام نصیب شما در زمان خواندنشان بشود. از اینکه قدری طولانی شده پیشاپیش عذرخواهی می کنم.

 

 

در چهارده روایت

 

روایت اول : مدینه، آغاز راه

رسول هاشمي به زعم عرب جاهلي آمده بود تا با شكستن بتها و به زير كشاندن لات و هبل و عزي، تخت و تاجي بر هم زند و سلطنت پيشه سازد.

اعراب جاهلي، رسولِ هاشمي را سلطاني مي­دانستند كه سفره­اي خواهد گشود و آنها نيز برآن سفرة گسترده شكمبه­هاي خود را سيراب كرده و از ثمرات سلطنتِ او بهره­مند خواهند شد. از اين روي، گرايش آنها به آيين محمدی نه از سر ايمانِ واقعي كه براي كسب قدرت و بهره­­مندي از امتيازهاي حكومت بود.

آنها اگرچه بت­هاي سنگي را رها كرده بودند اما همچنان بندة بتهايي بودند كه در بتخانة وجودشان پابرجا بود؛ بت­هايي همچون قدرت، ثروت و شهوت !

اين قوم بت­پرست، در زمانة پس از رسول خدا نيز، خلافت را فرصتي براي تحقق نيّات و آمال خود برمي­شمردند؛ نيّاتي كه در زمانة رسول الله برآورده نشده بود. پس با طراري و دسيسه پس از بركنار كردن علي مرتضی، معاويه، مرموزترين و سفاك­ترين دشمن آل محمد را بر كرسي خلافتِ رسول الله نشاندند، و اين سرآغاز مظلوميت علي و فرزندانِ علي بود.

معاويه امّا به خلافت خويش بسنده نكرده و با وليعهد معرفي كردنِ فرزندِ شبهه ناك خود- يزيد- خلافت را در خاندانِ ملعونة خويش موروثي كرد و با اين بدعت، شجرة طيبة اهل بيت را به حاشية حكومت اسلامي رانده تا بدونِ مزاحمت به همان اعمالي بپردازند كه پيش از بعثت مشغول آن بودند و اين بار امّا در لباسِ اسلام، و اين، ستم بزرگِ معاويه و فرزندانش در حقِ دين خدا بود.

در سال 60 هجري با مرگ دشمنِ ديرپاي آلِ مرتضي- معاويه- وليعهدش يزيد اين بوزينه باز شرابخوار خود را خليفة مسلمانان معرفي كرد و همه را به بيعت با خود فراخواند، او امّا نيك مي­دانست كه فرزند علي مرتضي اهلِ بيعت با فرزند معاويه نيست، پس وليد حاكم مدينه را مأمور كرد پيش از آنكه خبرِ مرگ معاويه به مدينه برسد از حسين بن علي به نام يزيد بيعت بگيرد و در غير اينصورت سرِ مبارك او را برايش به شام بفرستد.

... و فرزند علي اهل بيعت با شرابخواري فاسد و حرامزاده­اي بوزينه باز همچون يزيد نبود حتي اگر به قيمت جانِ مبارك خود و اهل بيتش باشد، چه او مي­دانست كه بيعتش با يزيد يعني خوانده شدنِ فاتحة اسلام، و اين همان كلامي بود كه امام حسين (ع) در كوچه­هاي مدينه به مروان گفت: « بر اسلام سلام باد هنگامي كه امت، به خليفه­اي همچون يزيد مبتلا شوند. »

...

و حالا چه مي­گذرد بر حسين؟ چه واگويه مي­كند با خود در كوچه­هاي مدينه:

- اينك اي پسر علي! پرچم، در دستانِ توست، آن را بايد در تشنه­ترين وادي، رازناك­ترين سرزمين و سرخ­ترين خاك به اهتزاز درآوري!

- اينك اي پسر علي! انقلابِ 60 سالة جدت رسول الله را مي­خواهند به تاراج برند، گاه نشستن نيست. آري، اينك اي پسر علي! اين تو و اين بقيع، اين تو و اين جدت رسولِ خدا، اين تو و اين يك شبِ خلوتِ ديرپا تا صبحي كه با زن و فرزند به راه مي­زني.

...

و فرداي آن شبِ رازناك، قافلة حسين در بادية حجاز راه مي­ سپرد.

- اي زادگاه علي! چشم به راهِ قافلة حسين باش!

 

روایت دوم : مکه

و حسين بن علي اهلِ سرسپردن اگر باشد، اهل سرسپردن به فرمانِ پروردگار است، سر سپردن به امر او كه جز عزّت و سرافرازي چيزي در پي ندارد.

حسين بن علي، اهل سر سپردن و بيعت با دنبالة سلسلة نفاق و كينه و كفر نيست، پس اي عرفات! رازدار سينة حسين باش كه اينك عاشقانه با خداي خويش سخن  مي­گويد و پرده از اسراري برمي­دارد كه هستي تاب تحملشان را ندارد. اي عرفات! اي سرزمين سوزان حجاز!  اين واگويه­هاي حسينِ بن علي، بدنبال سالها سكوت است، و اين تازه آغاز عشقبازي است. اي عرفات! تو آرامش پيش از تو فاني! دعايِ قبل از اجابت! اي عرفات بشنو و لب فروبند!  طبعِ تشنه بدين گنج سيراب كن عرفات! آنچه مي­شنوي از حنجره­اي واگویه مي­شود كه بوسه­گاه پيغمبر است. آنچه مي­شنوي دعاي عرفة حسين است. بيدارگر جان­هاي خفته، رازدار باش عرفات!

ـ آري پسرِ علي! كينه توزان قصد جانِ مباركِ تو كرده­اند. مي­خواهند يا عزتّت را از تو  بستانند يا خونت را بر خاكِ بيت اله الحرام بريزند! آري پسر علي، اسماعيلِ محمد! فردا عيد قربان است...

و حسين قد برافراشت. اسماعيلِ محمد برخاست. حج، نيمه­كاره رها كرد تا در قربانگاه خويش- كربلا- عطشان و شيدا، سرمست و حيران، آنگونه طواف كند كه تاريخِ عشقبازي تا هميشه حيرانِ حيراني­اش باشد و شيداي شيدايي­اش... حسين طواف مي­كند نه در عرفات كه در كربلا. لبيك مي­گويد نه با زبان كه با جان.  حج مي­گزارد نه در حجاز كه در عراق. احرام مي­بندد نه سپيد كه سرخ؛

لاجرم چون آن حريف پاك­باز     در قمارِ عاشقي شد پاكباز

شد برون با كيسة پرداخته      مايه را از جزء و از كل باخته

رقص رقصان از نشاط باختن     منبسط از كيسه را پرداختن

رفت تا عيد قربانش را در كربلا جشن بگيرد... رفت تا در آن سرزمين طواف كامل كند. پس اي دشت سرخ نينوا منتظر باش! كه حسين بن علي به طواف تو مي­آيد. حسين مي­آيد با اهل بيتش، با عباسش، با زينبش، با قاسمش، با علي اكبرش، با علي اصغرش، با حبيب مظاهرش. حسين مي­آيد با 72 طواف كننده. اي دشت تشنه منتظر باش كه حجِ حسين آنجا تمام خواهد شد.

اي دشت تشنه، عيد قربانِ تو در راه است!

 

روایت سوم : مسلم بن عقیل

کوفه و شام در دهه­هاي نخستينٍ طلیعۀ آيين محمدي، به سرزمين­هاي اسلامي ملحق شده و مردمان اين دو شهر اسلام آوردند. امّا اين دو طايفه همواره در رقابتي جاهلانه برتري و غلبة ديگري را تاب نياورده و سعي در به زير كشيدن يكديگر و بالا كشيدن خود داشتند.

با مرگ معاويه در سال 60 هجري كه مركز خلافت خود را در شام قرار داده بود، عراق و بالاخص اهل كوفه فرصت را مناسب ديدند تا اين بار خليفه را از ميان خود برگزينند و مركز خلافت را به عراق انتقال دهند. آنها با اين هدف به دنبال گزينه­اي بودند كه با او بيعت كرده و او را خليفة خويش سازند. آنها حسين بن علي را كه با يزيد بيعت نكرده بود گزينه­اي مناسب تشخيص دادند تا به وسيلة جايگاه و نام مبارك او به مقاصد خود دست يابند.

لذا به امام كه مدينه را ترك گفته و در مكه به سر مي­برد نامه­هاي فراوان نوشته و او را به كوفه دعوت كردند تا به آنجا عزيمت كند و رهبري آنها را در دست گيرد. تاريخ تعداد نامه­هاي ارسال شده از كوفه و دريافت شده به وسيلة امام حسين (ع) را دوازده هزار فقره ذكر كرده است. نامه­هايي سراسر عرض ارادت و بيعت.

امّا امام حسين (ع) كه درس آموز مكتب علي و فاطمه به خوبي از ذات بيوفاي اهل كوفه با خبر بود و نيك مي­دانست كه قول اين مردمان ديري نمي­پايد و با كوچكترين احساس خطري عهد خود شكسته و قولِ خود را فراموش مي­كنند. لذا به آن نامه­ها وقعي ننهاد تا هنگامي كه ديگر حتي جان او و اهل بيتش در بيت الله الحرام نيز در امان نبود. لذا در پاسخ به دوازده هزار فقره نامة اهلِ كوفه، نامه­اي بدين مضمون نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم. واما بعد، هاني و سعيد آخرين فرستادگاني بودند كه نامه­هاي شما را براي من آوردند. به من نوشته­ايد نزد ما بيا كه رهبري نداريم، شايد با آمدن تو به راه راست برويم و حق را به چنگ آوريم. من، برادر و پسر عمويم را كه به او اعتماد كامل دارم نزد شما مي­فرستم تا مرا از حالِ شما و آنچه در شهر شما مي­گذرد خبر دهد. اگر به من نوشت كه سران و خردمندان شما با آنچه در نامه­هاتان نوشته­ايد همداستان­اند، نزد شما خواهم آمد. به جان خودم سوگند مي­خورم، امام كسي است كه مطابق قرآن رفتار كند، و عدالت را اجرا نمايد و حق را پاسداري كند و خدا را در همه حال ناظر خود بداند.»

امام، مسلم پسرِ عمّ خود عقيل را مأمور كرد تا به كوفه رود و از صحّتِ اين نامه­ها و بيعت­ها، او را خبر دهد. اگرچه امام كاملاً از سرانجام بيعت و عهد اين طايفه و زبوني نفس اين مردم با خبر بود اما به دلايلي كه بعداً در كربلا آشكار گشت به ظاهر به قولٍ آنها اعتماد كرد و پس از نامة مسلم مبني بر اينكه 18 هزار نفر از اهل كوفه با او بيعت كرده و گرد او جمع شده­اند، حجٍ خود را نيمه تمام رها كرد و به قصد كوفه به راه افتاد، اگرچه او خود مي­دانست كه مقصدش دشت تشنة كربلاست. چه، پس از ارسال نامة مسلم به امام، بدنبال يك توطئه حساب شده، جماعت 18 هزارنفري از گرد مسلم پراكنده شدند و او تنها و غريب در كوچه­هاي سهمگين كوفه سرگردان شد و سپس بر او آن رفت كه تاريخ مي­داند.

 

....گو اينكه همه دست به دست هم داده­اند تا همه چيز به كربلا ختم شود.

 

روایت چهارم : در مسیر کربلا

بي­شتاب و سهمگين، قافله، بادية حجاز را طي مي­كند و منزل به منزل به سمتِ مقصدي مبهم و گنگ پيش مي­رود.

ـ اي آفتابِ داغ! بر اين كاروان بتاب، تند و بي مضايقه بتاب! تو نيزگويي شمشير از رو بسته­اي آفتابِ حجاز! نيزه­هات را محكمتر بر پيكر اين كاروان بكوب!

... بي­شتاب و سهمگين، قافله، بادية حجاز را طي مي­كند؛ مكه در پشت سر، و آن مقصد مبهم و گنگ- كوفه- در مقابل.

راهبر اين كاروان، فرزند جان و دلِ محمد است؛ حسين. هم او كه حجِ خويش نيمه­كاره رها كرده تا بگونه­اي ديگر تمام­اش كند. هم او كه عيدِ قربان بيت الله الحرام را براي حاجيان گذاشته و خود به قربانگاهِ معهود خويش مي­رود، همانجا كه مصطفی پيشتر بشارتش داده بود. هم او كه زبان از لبيك اللهم لك لبيك باز داشته تا در سرزميني ديگر فرمان خدا را با جان خويش لبيك گويد... اينك اوست و قافله­اي از زن و فرزند... اينك اوست و قافله­اي كه پشت به قبلة اهل نماز، به مقصدي مي­انديشد رازناك، به مقصدي كه محرابِ خونين، نقشِ مُهر اوست.

راهبر اين قافله اوست. اسماعيل محمد، منزل به منزل بادية حجاز را پشت سرمي­گذارد و به مقصد مي­انديشد. به مقصدي رازناك، كه قرآن، يك بار پيش از اين به آنجا رفته است. اينك اوست راهبر اين كاروان و در پيشاپيش خود نيزه­اي مي­بيند كه بر بلنداي آن  قرآني در اهتزاز است، نيزه­اي كه بر بلنداي آن آفتابي خونين مي­درخشد؛

ـ سرِ حسين، يا حسين!

جزيرة تازه از قيد بت­ها رَسته در انتظار حادثه­اي بزرگ است، و حادثه همراه و همسفر اين كاروان است. ترس و ترديد بر نومسلمانانِ عرب حكمفرماست. عده­اي بارهاي شتر به دربار شام مي­فرستند، گروهي سكوت پيشه ساخته و منتظرند تا چه پيش آيد. و دسته­اي به ظاهر خيرخواه آل رسول، كاروان را به بازگشت دعوت مي­كنند؛

 

- « اين امان نامة حاكم مكه است. به مكه بازگرد! »

- « تا در امان بماني به كوههاي يمن برو ! آنجا براي تو امن است. »

- « به كوفه نرو. اهلِ كوفه اگر بر شما نباشند، با شما نيستند! »

- « دل­هاي آنها با شماست و شمشيرهايشان با بني اميه! »

- « از تو استقبال نمي­كنند مگر نوك نيزه­ها و تيزي شمشيرها...! »

- « مسلم پسر عقيل، رسولِ تو را كشته­اند... تو را نيز به شهادت مي­رسانند! »

 

خبر، سخت سنگين است. امّا، ترديدي در كار پسر رسول خدا نيست؛  

«... بر من پوشيده نيست، و ليكن اطاعت امر الهي واجب است و تقديرِ ربّاني، شدني است. »

بي­شتاب و سهمگين قافله، بادية حجاز را طي مي­كند؛ مكه در پشت سر و آن مقصد رازناك- كوفه- در مقابل.

 

اي آفتاب داغ، بر اين كاروان بتاب! تند و بي­مضايقه بتاب!

 

روایت پنجم : اینجا کربلاست

قافله، آرام و سهمگين، منزل به منزل بادية حجاز را طي مي­كند و به مقصد، به سرزمين معهود نزديك مي­شود. جزيره منتظر يك حادثة بزرگ، در بُهت و ترديد نفس مي­كشد، و آن حادثه همراه و همسفر اين قافله است كه اينك استوار و محكم به پيش مي­رود. راهبر اين قافله  فرزند جان و دلِ محمد، درس آموز مكتب علي و فاطمه است؛ حسين. كه اينك حجه الوداعِ خويش را ناتمام رها كرده تا آنجا كه خود مي­داند تمامش كند، گو اينكه اين قافله مي­خواهد شيطان­هاي زنده را تا هميشۀ تاريخ سنگسار نمايد، لبيك اللهم لك لبيكٍ اين قافله بايد به  طوافِ كعبه محدود نشود. اين قافله مي­خواهد براي هميشه لبيك بگويد، اين قافله مي­خواهد بر سرِ نيزه طواف كند. احرام اين قافله سرخ بايد باشد نه سپيد؛

- مال التجاره چه دارد اين قافله؟

: جان !

- به كدام بها مي­دهندش كاروانيان؟

: به بهاي حفاظت از دين خدا !

 

كاروان مي­رود و با خود جان­هاي قدسي به همراه مي­برد. جان­هايِ رَسته از قيد نام و نان و مصلحت، دست از همه چيز شسته؛

رقص رقصان از نشاطِ باختن           منبسط از كيسه را پرداختن

 

شيدا و سرمست به ميدان تير و تركش مي­شتابند. به راستي ساقيٍ وحي از كدام باده در كام  اين كاروانيان ريخته است كه اينگونه سرمست به سوي قربانگاه خويش به پيش مي­تازند؟ و در حاشية راه، كساني كه تماشاگرند دست و پايشان به كدام قيد و بند بسته است؟ نان و نام؟ مال و مصلحت؟ يا زن و فرزند؟

 

ـ يابن رسول الله خود نمي­توانم همراهتان باشم، امّا اسبي تيزتك دارم و شمشيري سخت برّا . شايد در ميدان كارزار به كارتان آيد!

ـ يابن رسول الله زن و فرزندم بي­يار و ياور مي­شوند اگر من در اين ميدان كشته شوم. مرا از همراهي خود عفو فرما !

 

- « عفو ! برو و دور شو، آنقدر دور كه صداي ياري جويي ما را نشنوي كه اگر بشنوي و به ياري ما نشتابي آتش جهنم در انتظار توست! »

 

و بدینسان كاروانِ اهل بيت منزل به منزل سبك و سبكتر مي­­شود و بادية حجاز را  پشت سر مي­گذارد تا به سرزمين سخت سوزان قدم مي­گذارد؛

- اين سرزمين چه نام دارد؟

- اينجا... كربلاست !

 

- «پروردگار من! به تو پناه مي­برم از محنت و بلا... فروآييد ! اينجا منزل و محل خِيام ماست. اين سرزمين محل ريخته شدن خون ماست...! »

 

و بدینسان كاروانِ اهل بيت در سرزمين معهود فرود مي­آيد... اينجا كربلاست.

 

روایت ششم : حرّ

كاروانِ كربلا اينك، كربلايي شده است. آنجا بار افكنده وخیمه برپا داشته است. كوفه نزديك است، امّا كوفيان ناپيدايند. مگر نه اينكه اهل كوفه دوازده هزار نامه روانة مكه كردند كه : «يابن رسول الله، ما رهبر و پيشوايي نداريم.به كوفه بيا و ما را كه سرگردانيم راهنما باش! » پس کو اين نويسندگان؟ كجايند دعوت­كنندگانِ فرزند رسول خدا؟ كجايند كوفيان؟

 

ـ من «حُرّبن يزيد رياحي» هستم. من از اين نامه­ها آگاه نيستم و در شمار نويسندگان نامه­ها نبوده­ام. من تنها مأمورم هرجا كه شما را يافتم به ابن زياد در كوفه تسليم كنم...

 

حُرّ و هزار سربازش خستة راه و تشنة گرماي بيابان بودند. حضرت، خستگي را از چهره­هاي آنان دريافت. آشكار بود كه قصد جنگ ندارند. پس دستور داد آنها، اسبها و شترانشان را سيراب سازند. چون هنگامِ ظهر شد، اذان گفتند. امام به نماز ايستاد، كاروانيان به او اقتدا كردند، حُرّ و لشگريانش نيز...

 

ـ با حسین بن علي نماز مي­گزاري و سرباز لشگر مقابلي؟ اين چه حكمت است؟!

كربلا پرسش بي­پاسخ حيراني­هاست

 

اين سؤال آن روز همچون نهالي در وجود حرّ كاشته شد. سؤالي بس ديرهنگام كه پاسخي بزرگ و بهنگام داشت...

كربلا پاسخ بي­پرسش شيدايي­هاست

 

- اي حرّ از ما چه مي­خواهي؟

: من مأمورم و معذور. بايد شما را به ابن زياد در كوفه تسليم نمايم.

: « مادرت به عزايت بنشيند، مرگ از اين انديشه به تو نزديكتر است. »

: اگر از عرب جز تو كسي نام مادرم را اينگونه بر زبان مي­آورد من نيز نامِ مادرش را مي­بردم، ولي به خدا سوگند! جز اين كه نام مادرت را به احترام ياد كنم راهي ندارم. من دستور جنگ  با شما را ندارم و فقط مأمورم كه از شما جدا نگردم تا به كوفه برسيم. اميدوارم كه ميان من و شما حادثة ناگواري رخ ندهد. اي حسين! به خاطرِ خدا جانت را حفظ كن و ازاين جنگ چشم بپوش. زيرا حتماً كشته خواهي شد!

ـ مرا از مرگ مي­ترساني؟ آيا گمان مي­كني با كشتن من، كار شما به سامان مي­رسد؟

و بدينسان در اين مناظره ميان حرّ و امام حسين، حجاب­ها از مقابل ديدگانِ حرّ برداشته مي­شود، «آنِ» وجودش به جوش مي­آيد تا در ديرهنگامِ يك سپيده دمِ نوراني، آنچنان بيدار شود كه هيچ كس بيدار نشده است؛

 

هان اي پسر رسول خدا

چشمي را كه در چشم تو خيره شده بود فرو افكنده­ام

بگذار سرخي خونم، زردي رويم را فرو شويد

دست ردّ بر سينه­ام مزن!

هان اي پسر رسول خدا!

دستم با قبضة شمشير پيوند برادري خوانده تا دستانِ زينب را دربند نبيند

چه شيرين است طعم شمشير در ركاب تو

بگذار نيزه و شمشير مرا از اسب به زير آورند

بگذار شايستۀ نامي باشم كه مادرم بر من نهاده است...

 

و بدينسان «حرّ» در كربلاي حسيني، آينۀ آزادگي گشت؛

 

نيست در اين انجمن محرم عشق غيور

ما همه بي­غيرتيم آينه در كربلاست

 

روایت هفتم : حبیب مظاهر

شب، سايه گسترده است بر بيابان و ماهِ شب دهم فانوسي بيش نيست. در خلوتِ بي­صداي كاروانيان- كه سخت در خود فرو رفته­اند- اي كلام اباعبدالله سنگيني مي­كند:

- « بقاي دين جدم رسولِ خدا در گرو جان ماست، فردا به استقبال شمشيرها مي­رويم. هر كه را سرِ ايستادن نيست، به سياهي شب حواله مي­كنم. »

نه ! ديگر حد ميانه­اي وجود ندارد، بايد برگزيد. يا بايد حسيني بود و به استقبال شمشير رفت و يا بايد در سياهي شب گم شد... و تا شب، به صبح روز عاشورا پيوند بخورد بسياري در سياهي شب گم شده­اند و بسياري اما آسمان­ها را طي كرده­اند... و حالا آفتابِ اين روز از دميدن اكراه دارد. بر تو حَرَجي نيست اي آفتاب، بتاب و اين شب ديرپا را به صبح برسان. اين روز به قدر همة روزهاي تاريخ بزرگ خواهد شد. امروز عاشورا ست.

و بدينسان روز موعود فرا مي­رسد. همان روزي كه به همه وعده داده شده است، و به حبيب مظاهر نيز كه پيرغلام اباعبدالله است. امروز حبيب مظاهر به ياد ميثم تمار افتاده است و آن روزِ ميدان كوفه در زمانة حضرت امير:

- « سلام بر مرد خرمافروش كه بر سر درِ خانه دارالرّزق به صليبش مي­كشند!

: ... و سلام بر مردي كه موهاي سپيدش به خونِ سرش خضاب خواهد شد و سرش را در كوچه­هاي كوفه خواهند گرداند. »

 

سال­ها بعد ميثم را بر سر در خانه دارالرزق به صليب كشيدند، همانگونه كه حبيب مظاهر به او گفته بود. و امروز، روزِ موهاي سپيد و خون سرخ حبيب است همان­گونه كه  ميثم تمار وعده كرده بود.

آفتاب عاشورا در ميانة آسمان است. نبرد به اوج خود رسيده، گاه نماز فرا مي­رسد. آخرين نمازشان را ياران مي­خواهند به امامشان اقتدا كنند. گويا اين صداي علي اكبر است كه اذان مي­گويد.

- گاه نماز است. به خاطر خدا مقاتله نكيند تا فرزند رسول خدا نماز بگذارد!

از لشگر مقابل صدايي منحوس پاسخ مي­دهد: «نماز شما مقبول نيست! »                            حبيب، پیرغلام اباعبدالله تاب نمي­آورد. خروش مي­كند بر آن لعین:

- «نماز پسر رسول الله قبول نيست آنگاه نماز شما مقبول است؟!»

 پسر مظاهر تيغ از نیام مي­كشد و به لشگر مقابل مي­تازد.

ببين اخلاص اين پير هنرمند      چه خواهد كرد در راهِ خداوند؟

 

حبیب، چرخ زد و چرخ زد طواف وار و با تيغ تيزش رجم شيطان نمود تا در                   قربانگاه خويش آرام گرفت. در حاليكه محاسن سفيدش با خون سرخش خضاب شده بود. انا لله و انا اليه راجعون.


ادامه مطلب
      علی زیودار   _