تبليغاتX
موج

موج

جشن انگور

 عالم سرای بندگان تا خوب سلطانی کنی
دنیاست صحن ساحران تا صحنه گردانی کنی

جشنی است عالم از ازل هو جلوۀ طاووس تو
تا تشنگان خویش را انگور مهمانی کنی

هو دف زند خورشید دف، هو نی زند ناهید نی
هو در طرب جبرییل هو، تا زلف افشانی کنی

هو اسم اعظم یا علی هو بر زبان مصطفی
هو عید قربان آمده جبرییل قربانی کنی

هو اسم اعظم در خفا، هو اسم اعظم آشکار
هو حال ما را یک نظر یاهو جمارانی کنی

هو اولی، هو آخری، هو باطنی، هو ظاهری
موران خرمنگاه را هو هو سلیمانی کنی

هو نیل کو؟ در چشم من! سینا کجا؟ در سینه ام!
هو سینۀ سینای من یاهو که بارانی کنی

 شب قدر
رمضان 1430 شهریور 1388

      علی زیودار   _  

نماز عشق

 شب کوفه شبِ جهل و تباهی
شب کوفه شبِ کفر و سیاهی

شب کوفه شبِ تیغ و هلاهل
شب کوفه شبِ فتوای باطل

 شب کوفه شبِ در خون تپیدن
شب کوفه شبِ قرآن دریدن

 شب کوفه شبِ بتهای سنگی
شب کوفه شبِ بی نام و ننگی

شب کوفه شبِ تاریک هستی
شب کوفه شبِ شیطان پرستی

خدا در کوفه ناپیداست امشب
هبل در کوفه آن بالاست امشب

هبل فرمانروای این شبستان
هبل دستانسرای این دبستان

 *

خدایا این شب « انا فتحنا»ست؟
خدایا این «لَکَ فتحاً مبینا»ست؟

خدایا «حی علا» بهر چه خواندند؟
اذانِ خونِ مولا از چه خواندند؟

اذانِ خونِ مولا خون بها نیست
اذانٌ امشب به کام مرتضی نیست

اذانِ بی نمازان که اذان نیست
بجز خونِ دلِ پیغمبران نیست

خدایا این جماعت بی نمازند
شبان رمه اسیر حرص و آزند

خدایا این جماعت گنگ و کورند
از اینجا تا قیامت از تو دورند

از اینجا تا قیامت ننگشان باد
سیاهی در سیاهی رنگشان باد

 *

هلا برخیز گنگِ خوابدیده!
که مأمور است تیغ آبدیده

هلا برخیز مأمور شیاطین!
هلا تندیس کفر و لعن و نفرین!

هبل فرمان فرستاده است برخیز!
علی مهمان سجاده است برخیز!

*

نماز کوفه تیغ و زهر دارد
نماز کوفه قدقامت ندارد

نماز کوفه بی رکن سلام است
نماز کعبه امشب نا تمام است

نمازی در حضر اما شکسته
نماز عشق با فرق شکسته

شب قدر
رمضان 1429 پاییز 1387

  

      علی زیودار   _  

                                           

                                            برای پدرم

                                            که در 17 آذر 84  به سفر رفت

 

            بوی نمک

 

این بوی نمک است که می آید !

تن فرشته بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

دل پاسبان بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

عصر پنجشنبه بوی نمک می دهد

و آفتاب بوی نمک می دهد

باران که می بارد

پرنده

بوی نمک می دهد

و کوچه بوی نمک می دهد

این بوی نمک است که می آید !

و نام پدرم

بوی نمک می دهد.

 

 

      علی زیودار   _  

مردِ ناگهان ، مرگِ ناگهان

قيصر را مي گويم ؛ با ناگهان پيوند خورده بود زندگي اش و اينك مرگش . اين سالها بسيار دلمان براي قيصر لرزيد ، از آن سانحه ي لعنتي تا آن بيماري بي پير كه بالاخره پيرش را در آورد . راستي براي شعرش و شاعرانگي اش بود كه دل نگرانش بوديم يا در وجود او چيز ديگري بود كه همه را مجذوب خودش ميكرد؟ قيصر انسان بود و سپس شاعر . آري قيصر انسان بود . بزرگ و با منش . ساده و آزاده. لر بود و بي منت. بزرگ بود و فروتن. قيصر انسان شاعر بود . و شعرش همچون خودش بود ؛ رودي زلال كه از چشمه اي مي جوشيد ، نوري تابنده از يك شمع . شعر قيصر رك بود و بي پيرايه . درست مانند كبوتري كه بنشيند و به چشمهايت زل بزند روبروي تو مي نشست و هي مي ترسيدي كه نكند بپرد و ازدستت برود.

     قيصر رفت اما ردي به روشني غزلهاش بجا گذاشت . و غزل قيصر بي تعارف سرآمد غزل معاصرانش بود.  

      علی زیودار   _  

 

ماه و کودک

این شعر

به رؤیاهای سینا میرزایی تقدیم می شود

کودک

از پله های سرسره بالا می رود

و ماه

چون سکه ای

زیر زبانش آب می شود .

 

ماه

از پله های سرسره پایین می آید

و چون بادبادکی

در کنار بوته های روشن

به خواب می رود .

▪▪

 

کودک

مژه ای از ماه را بدست دارد

و باد

حتی ملایم نمی وزد .

▪▪▪

 

22 تیرماه 76

 

      علی زیودار   _  

 

رجیم

پر از شب است خانه ام ، چه ظلمتی است در دلم
گره زده است مادرم به زلف کینه کاکلم

به جلوۀ فرشتگان بزک نموده ام ، ولی
هزار گربۀ جَلَب نشسته است در دلم

نشسته ام به کشتنِ امامِ آخرالزمان
خمیر شمر و بولهب تنیده است با گلم

سوار اسب سرکش لگام خوار حیرتم
خدا نی ام چرا که من به لااله قائلم

هبل کجا و لات کو ؟ بت بزرگ ، هان ! منم
هزار قوم بی خبر ، به سجده در مقابلم

به این رجیم بی صلاة زنید سنگ و حج کنید
بهشت مال حاجیان ، من و صراط باطلم

۸۵/۱۲/۱۲ 

      علی زیودار   _  

 

کودکان نارنج و نارنجک[1]

 

● برای کودکان خرمشهر

 

 

ما مسافر سیارۀ روشنی هستیم

بچرخ چرخ زمین !

بر هر مداری ه مایلی بچرخ

ما مسافر سیارۀ آب

سیارۀ نور

ما مسافر سیارۀ دیگری هستیم

ما هفت پرنده بودیم

       بنفش

       نیلی

       آبی

       سبز

ما از زیر طاق رنگین کمان گذشتیم

       زرد

       نارنجی

       قرمز

ما عاشق شده بودیم

       بنفش

       نیلی

       ...

ما در هفت رنگ متوالی منتشر بودیم

ما بر موج های نور

در اقیانوس فسفری آتش پارو زدیم

و به سمت آبی ترین نقطۀ آسمان

بخار شدیم

به سمت خط مقدم عشق

در هفت رنگ متوالی

       بنفش

       نیلی

       آبی

       سبز

ما ستاره ها را یکی یکی مثل توت فرنگی خوردیم

و روشن شدیم

       زرد

       نارنجی

       قرمز

ما کودک بودیم

کودکان ترنج

کودکان نارنج و

          نارنجک

ما کودکان قصه های قدیمی عاشق شده بودیم.

ما ناگهان بزرگ شدیم

و کفش هایمان کوچک شد

ما به سمت آبی روشن پارو زدیم

و دزدان دریایی گم شدند !

 

ما بر عرشۀ جهان چفیه هامان را تکان دادیم

و از باد جلو زدیم

حتی از مرگ

که خنده دارترین ساکن زمین بود

                             جلو زدیم .

ایستگاههای صلواتی آب تعارفمان کردند

و ما خود از جنس آب بودیم؛

       بنفش

       نیلی

       آبی

ما از زیر طاق رنگین کمان گذشتیم

و بر سیارۀ دیگری فرود آمدیم

و خورشید

در چهار گوشۀ آسمان می رقصید.

بچرخ سرچوپی[2]جهان !

ما کودکان زمینی

هنوز هم از تو بزرگتریم

و تو به اندازۀ نارنج قصه های قدیمی کوچکی !

برقص

در جشن کودکانۀ ما

شادی کن کودک خورشید !

به هفت رنگ متوالی برقص

       بنفش

       نیلی

       آبی

       سبز

به هفت رنگ متوالی کودک خورشید

       زرد

       نارنجی

       قرمز

ما کودکان نارنج و نارنجک

بر عرشۀ جهان

چفیه هامان را تکان دادیم

و از باد جلو زدیم

حتی از مرگ

که خنده دارترین ساکن زمین بود .

 

ما بر عرشه

چفیه هامان را تا ندادیم

- " صد و هشتاد درجه به راست! "

لطفا کنار بزنید!

ما کودکان قصه های قدیمی

مسافر سیارۀ دیگری هستیم

ما کودکان ترنج

کودکان نارنج و

نارنجک

مسافر سیارۀ روشنی هستیم .

▪▪▪

 


ادامه مطلب
      علی زیودار   _  

 

اعترافات یک شاعر

 

این عین اعترافات یک شاعراست که می خوانید ؛ علی زیودار

 


ادامه مطلب
      علی زیودار   _