تبليغاتX
موج

موج

 

در شلوغ بازار تبلیغات انتخاباتی، این حداقل حمایتی است که میتوانم از دوست نویسنده و خبرنگار همولایتی ام علي صارميان بعمل آورم. عین متنی را که علی برایم ارسال کرده تا پایان تبلیغات بعنوان پست اصلی وبلاگ به خوانندگان عرضه می کنم و برایش آرزوی موفقیت دارم. علی در تهران کاندیدا شده است.

 

علی صارمیان

روزنامه نگار _ حقوقدان

 

         بيوگرافي

در اين سرزمين كهن آنقدر آدم بزرگ آمده است كه جايي براي من باقي نمي‌ماند اما غم‌هايم بزرگ است. نان‌ام را در تنور سرمايه‌دارها نپخته‌ام. گاهي كه شاعر مي‌شوم از مردم كوچه مي‌نويسم؛ كه آفتاب كوچكشان لامپ سوخته‌اي است بر تير برق كهنه كوچه‌شان كه سال‌ها است روشن نشده است.

 زادگاهم خرم آباد است. دنيا را مانند يك لرستاني ساده مي‌بينم. عاشق مرام حضرت علي هستم كه نانش را با مردم كوچه تقسيم مي‌كرد و آبرويش را براي جماعت خرج مي‌كرد. به معلم شهيد دكتر شريعتي علاقمندم. مردي كه همه شور و ايمان بود و هنوز خيلي از دردهايش فهميده نشده‌اند.

مردم فريبي را مي‌فهمم؛ كارگران بيكار كارخانه‌ها همسايه من هستند. روزنامه‌نگاران بيكار دوستانم هستند. براي ناتواني خودم از كاهش اينهمه درد كه دور و برم را گرفته‌اند، قلمي دارم كه فريادش چندان بلند نيست. گاهي فقط هق هقي مي‌كند و خاموش مي شود. دوستان نه چندان پرشمارم  مرا آستانه صدا مي‌كنند.

اصلاحات را چيزي جز رفع فقرهاي بي پير زمانه نمي‌دانم. مردمي كه با قلبشان ديگران را محبوب مي‌كنند و با دستان پينه بسته در بازگشت از كار راي مي‌دهند. با همان خستگي كه بايد روزي تمام شود و تمام نمي‌شود. دوستان مي‌گويند كه تا آخرش بايست؛ بمان؛ تو تنها روزنامه نگار اين  انتخاباتي. تو ...

اما خودم مي‌دانم كه در ميان اينهمه هياهو صداي من به گوش آن مردم نخواهد رسيد. علتش را خودتان مي‌دانيد. ميخواهم تن خسته مردم را از زير اينهمه كوه‌هاي بدبختي بيرون بكشم. دست‌هايم تنها است. راي هم نياورم مهم نيست. به صد نفر آدم مي‌گويم كه دردشناسان راه را عوضي رفته‌اند. بايد از خود مردم بپرسند كه راه چيست.

از كارگران شركت واحد، از دانشجوياني كه در زندان بالغ مي‌شوند. از جانبازان غريب گوشه آسايش‌گاه‌ها كه سال‌ها است ملاقاتي ندارند.

شعار بي شعور پاشيدن نمك به زخم‌‌هاي كهنه است و وعده‌هاي بي‌حساب جاودانه كردن دروغ.

به خط امام فكر مي كنم. كه در زير بمباران شهرها هم احساس آزادي داشتيم و هم برادر هم بوديم.

زنده باد عدالتي كه شاخصش آزادي است. زنده باد استقلالي كه ايراني را در جهان عزيز كند. زنده باد روشنفكري كه زير علم سرمايه‌دار سينه نزند و زنده باد نماينده‌اي كه هنوز بليط اتوبوس در جيب دارد.

 

 

 

 

      علی زیودار   _  

 

سلام و خداحافظ

 

از آن جهت خداحافظی می کنم که عازم سفر هستم ؛ سفری به دوردست زمين و زمان . من مسافر سرزمين وحی هستم . مي روم تا نه هفت بار که هفتاد بار و بلکه بيشتر خانه ای را طواف کنم که می گويند خانه خداست . براستی کجای جهان خانه ي خدا نيست؟

      می خواهم بروم اما نمي دانم نماز خواندن رو به قبله اي که در مقابل توست چه حالی دارد ؟ نمی دانم وقتی دور آن خانه می چرخم همه ی جهان ثابت است و من چرخان يا من ایستاده ام و جهان در چرخش است ؟ براستی وقتی که من بين صفا و مروه سعی مي کنم اسماعيل همچنان تشنه است ؟

      مي روم اما نمی دانم شيطان از مقابل سنگهای من مي گريزد يا به من پوزخند می زند که فلانی تو هم ... ؟!

      فی الحال غزلی تقديم می کنم و البته نمی دانم اين شيطان نهفته در اين غزل منم يا شيطان رجيم ؟!

 

رجيم

 

پر از شب است خانه ام ، چه ظلمتی است در دلم
گره زده است مادرم به زلف کینه کاکلم

 

به جلوۀ فرشتگان بزک نموده ام ، ولی
هزار گربۀ جَلَب نشسته است در دلم

 

نشسته ام به کشتنِ امامِ آخرالزمان
خمیر شمر و بولهب تنیده است با گلم

 

سوار اسب سرکش لگام خوار حیرتم
خدا نی ام چرا که من به لااله قائلم

 

هبل کجا و لات کو ؟ بت بزرگ ، هان ! منم
هزار قوم بی خبر ، به سجده در مقابلم

 

به این رجیم بی صلاة زنید سنگ و حج کنید
بهشت مال حاجیان ، من و صراط باطلم

 

 

 

      علی زیودار   _  

 

حلقه نامه

 

برای اهالی حلقۀ وصل

 

این حلقه که دائم از هوش رود

آهسته و پیوسته چنان موش رود

گویی به خیال خام خود می خواهد

چون «لاک» به جنگ خرگوش رود

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
      علی زیودار   _